مير تقي الدين كاشاني
236
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
ساقى نفسى شد كه رخ جام نديديم * چون مهر به مشّاطگى شاهد كان شو بىساغر مى مجلس ما نور ندارد * برخيز و به آوردن خورشيد روان شو ما خشك لبان تشنهء ديدار شرابيم * چون كاسهء ما گشت تهى ، خانه خرابيم * * * ساقى بده آن مى كه به نورش گهر خويش * پشت شجر طور شكست از شجر خويش آن باده كه پروانه چو لب تر كند از وى * گيرد سر صد شمع به مقراض پر خويش آن شاهد بدخو كه چو عارض بفروزد * خورشيد تعقّل نكند بر زبر خويش تا آفت چشم بد زهّاد نبيند * سوزد بر او شعله سپند شرر خويش از جامش اگر راتبهء نور نگيرد * خورشيد به بازار نيارد قمر خويش در كاسهء سر عقل شود مست به بويش * خشت خُم او گر بنهى زير سر خويش در كار دلسوختگان كن مى نابى * تا چند بسازيم به خون جگر خويش ما خشكلبان تشنهء ديدار شرابيم * چون كاسهء ما گشت تهى ، خانه خرابيم * * * ما دلشدگان را چمن عيش مقام است * آن روضه كه سرو و گلش از شيشه و جام است باغى كه ز عكس رخ گلهاش مه نو * تا بر زبر او برسد ، ماه تمام است آن بقعهء پرفيض كه از كثرت انوار * چون شام از آنجا گذرد صبح خرام است در ميكده ساقى دل ما برد همانا * نشنيده كه در صحن حرم صيد حرام است